این حکایت رو اول واسه خودم تعریف می کنم....که برام یه یادآوری باشه...یه تلنگر!!!

دختر جوانی با صورت برافروخته و درحالی که می لرزید نزد حکیم آمد و با

 شرمساری گفت:من با یک دوست سخنانی تند و ناخوشایند بر زبان آورده ام و صدایم

 چنان از خشم بالا گرفت که مانند رعدآسمان رعب انگیز شد.به من بگو چگونه

 می توانم اشتباهی را که مرتکب شده ام اصلاح کنم؟!

حکیم یک کاغذ را به 64 قسمت تقسیم کرد و به دختر گفت برو و اینها را در

 خیابان پخش کن.دختر این کار را انجام داد و در همان حین باد شدیدی وزیدن گرفت

 و همه کاغذها ناپدید شدند.وقتی دختر نزد حکیم بازگشت حکیم از او خواست برود

 و همان تکه های کاغذ را جمع کند.دختر به خیابان رفت اما هرچقدر جستجو کرد

 چیزی نیافت.این مسئله را با حکیم بازگو کرد و آن مرد دانا جواب داد:"کلماتی که

 بر زبان می آوری نیز چنین هستند،طولی نمی کشد که لبان تو را ترک می کنند ،

پراکنده گشته و آنگاه برای همیشه گم می شوند.در این زمان دیگر هیچ کاری از

 دست تو برنمی آید.بنابراین باید مراقب کلملتی که به کار می بری باشی،ابتدا از

 آنچه میخواهی بگویی اطمینان پیدا کن در غیر این صورت ساکت بمان.اگر فقط

این قانون ساده را رعایت کنی هرگز از گفته خود پشیمان نخواهی شد".....

از کتاب" در پناه او"از جی پی واسوانی

یادداشت:من با این نوشته از همه بچه های کلاس معذرت میخوام....واسه

 برخورد امروزم!